دینادینا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

دردونه ما دینا

عکسای تولد شایلین

حاضر شدیم بریم.هرکاری کردم نذاشتی ازت عکس بگیرم.همش جیغ میزدی.آخر عکست با گریه افتاد. چون عکسا زیاد بود ادامه مطلب گذاشتم. دینا و آرمیتای عزیزم.عمه فدات بشه قربونت برم شایلین عزیزم تولدت مبارک عزیز خاله عاشقتم مامانی فدای اون ژست گرفتنت.دوست دارم. ...
10 بهمن 1391

عکس انداختن بابا

فردا میخوایم بریم تولد شایلین داشتیم با مامانجون فکر میکردیم فردا موهاتو چه جوری درست کنم که تو خسته شدی و قاطی کردی دیگه نذاشتی بهت دست بزنیم.آخر این مدل تصویب شد.نمیذاشتی ازت عکس بندازیم بابا این عکسارو به زور انداخته.آخه بابا همه کاراش زوریه بهترین بابای دنیاست.تازگیا خیلی هم بابایی شدی.   ...
4 بهمن 1391

خونه دایی علی

دینا جان دیشب خونه دایی علی دعوت بودیم.کلی با آرمیتا بازی کردی.من فدای تو و آرمیتا بشم.آرمیتای عزیزم رو خیلی اذیت میکنی.همش جیغ میزنی و باهاش لجبازی میکنی ولی اون بچه هیچی نمیگه و با تو بازی میکنه خیلی دوست داره توام اونو خیلی دوست داری همش آتا آتا میکنی آخه بهش میگی آتا. نشستی روی این صندلی یکم لق بود تا تکون میخورد کلی میترسیدی ...
4 بهمن 1391

خوراکی ها

دینا جان دایی حمید و دایی محمد هر موقع میخوان بیان پیشت کلی خوراکی برات میخرن.البته همه برات میخرن.ببین اینارو دایی حمید خریده برات.دستشون درد نکنه. دستت درد نکنه دایی عزیز ...
4 بهمن 1391